Soukoku

پارت ۲7
"یک ماه بعد"
ویو چویا
"الان یک ماه از اون ماجرا میگذره و دازای کاملا خوب شده و من خوشحالم"
لونا: چویا سان ناهار امادس
چویا: الان میام.......... دازای بریم
دازای: بریم
"داشتیم میرفتیم سر میز ناهار وقتی که من بوی غذا رو حس کردم حالم بد شد رفتم سمت دست شویی و بالا اوردم دازای هم اومد دنبالم و دید که دارم بالا میارم اروم پشتمو مالید
دازای: چت شد یه دفعه؟
چویا: حالم بد شد الان خوبم بریم سر میز ناهار
" رفتیم غذامونو خوردیم من بر عکس همیشه خیلی غذا میخوردم و دازای تعجب کرده بود"
دازای: چویا خوبی؟
چویا:اره چطور؟
دازای:تا حالا ندیدم که انقدر غذا بخوری
چویا:خوبم
" بعد از خوردن غذا رفتیم تو اتاق و من رفتم و تلویزیونی که تو اتاق بود رو روشن کردم و یکم خوراکی از کابینت برداشتم و یه فیلم عاشقانه زدم و دازای هم داشت کتاب میخوند من شروع به خوردن کردم و فیلم میدیدم
دازای: مگه تازه ناهار نخوردی؟
چویا: گشمنه چیکار کنم
"دازای داشت کتاب میخوند و برگشت چویا رو نگاه کرد دید که خوابیده و شکلات توی دستش بود شکلاتو از دست گرفت و دهن شکلاتیشو لیس زد و پتو رو کشید روش تلوزیون رو خاموش کرد و پیشش دراز کشید و به فکر فرو رفت که چرا چویا انقدر میخوره و فکری به ذهنش زد"
"چند ساعت بعد "
"چویا از خواب بیدار شد "
دازای: بیدار شدی خوابالو
چویا: اره
"صدای شکم چویا بلند شد"
چویا: گشنمه
"چویا رفت و از کابینت نوتلا برداشت و شروع کرد به خوردن"
دازای: بعد از خوردن اون اماده شو میخوایم بریم بیرون
چویا: چرا؟
دازای: چرا شو فعلا بهت نمیگم
"چویا بعد از خوردن نوتلا رفت و اماده شد و با دازای رفتن بیرون"
چویا: دازای بگو کجا میریم دیگههه
دازای: نمیگم
چویا:واقعا که
دازای: خب رسیدیم
چویا: برای چی اومدیم بیمارستان؟
دازای: برای اینکه ازمایش بدی
چویا: ازمایش چی؟
"دازای بدون هیچ حرفی رفت تو و چویا رو برد تا ازمایش بده "
دکتر: زمانی که جواب ازمایش اومد با شما تماس میگیرم
"دازای تشکر کرد و راه افتادن سمت خونه"
چویا: دازای برای چی منو بردی ازمایش بدم
دازای: همین طوری
چویا:....
دیدگاه ها (۱۰)

Soukoku

Soukoku

Soukoku

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط